
taghdim be behtarin
به مجنون گفت روزی ساربانی چرا بیهوده در صحرا روانی
اگر داری تو با لیلی سر و کار بود ان بی وفا با دیگری یار
سر و زانش به دست دیگران است تورا بیهوده در صحرا روان است
به حرف ساربان مجنون فقان کرد برایش این رباعی را بیان کرد
درخت بی ثمر هرگز نشاید دوای درد مجنون را بداند

میان عاشق و معشوق راز نیست چه داند انکه اشتر می چران
اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را
بدل هرگز نمی کردم خیال اشنایی را